تبليغاتX
غربت پاییز
کاش هرگز نبودی
امروز منتظر بودم از صبح تا همين الان .....فكر مي كردم ديگه امروز مياي اما چه اشتباه بزرگي....

آره منتظر بودم ....منتظرتو ....امروز يه آرزو داشتم شايدم خيلي بيشتر از يكي ...اما آرزويي نكردم ...كي مي دونه

شايد گذاشتم واسه روز مبادا.....

امروز چشمم به گوشي خيره بود شايد زنگ بزني اما نه....حتي نيومدم نت مبادا زنگ بزني !منتظر بودم

مي دونستم نمياي اما دلم مي خواست يه امروز رو با يادت خوش باشم حداقلش اينه كه هيچ وقت خاطراتت

از من دريغ نميشن...

روزاي خوب  چقدر زود مي گذرن ...يكسال پيش ...همين روز.....

نيومدي ....يه زنگم نزدي ...اما ازت دلخور نيستم..ولي چي مي شد اگه مي زدي...و

مثل سال گذشته تو يه جمله بهم مي گفتي تولدت مبارك....

حالا ....بدون تو با چشاي اشك آلود مي خونم تولد تولد تولدم مبارك هر چند بي تو صفايي نداره

....كاش امشب بارون مي باريد ...مي گن شب تولد منم بارون ميومد...تو بارون رو خيلي دوست داري مگه

نه؟آره تو خيلي بارون رو دوست داشتي خيلي  .......نمي دونم كجايي ....شايد الان خيلي ازم دور باشي

اما آسمون بالاي سرمون يكيه پس هنوز تو هواي تو نفس مي كشم!


+ نوشته شده در  88/08/25ساعت 11 PM  توسط نگین | 
بينايي - حزن آور ترين حواس ماست

هر آنچه از دسترس ما دور است مايه اندوست

ذهن انديشه را آسان تر به چنگ مي آورد

تا دست ما آنچه را ديده مان آرزو دارد

آه!ناتانائيل كاش آنچه مي تواني به آن دست يازي

همان باشد كه آرزويش را داري

و تملكي كاملتر از اين مجوي

ناتائيل من زندگي درد آلود را از دل آسودگي بيشتر دوست مي دارم !

" افسردگي چيزي نيست جز شور و شوقي فرو مرده"

                                                                                         آندره ژيد"

+ نوشته شده در  88/08/16ساعت 5 PM  توسط نگین | 
سلام مهربان نامهربان!

نمي دانم اين چندمين نوشته اي است كه تو را مخاطب قرار مي دهم اما مي دانم آخرين

نخواهد بود!

آخر مگر مي شود از نقش اول داستاني گذشت مگر مي شود اول  قصه رهايش كرد...نه!

از وقتي كه رفته اي هنوز دومين فصل را مي نويسم!

فصل اول كوتاه بود فصل اول همان روزهاي بودنت بود!

فصل دوم داستانم طولاني است  فصل دوم همين روزهاي تهي از توست!

اما چگونه داستانم به پايان ببرم وقتي تو نيستي.....وقتي داستان هيچ اسطوره اي ندارد!!

آنقدر فصل دوم خواهم نوشت تا تو بازگردي....اما....

من كه مي دانم تو ديگر باز نخواهي گشت...باشد اشكالي ندارد....

تا ابد فصل دوم خواهم نوشت....خيالش را هم نكن  كه كسي جز تو اسطوره داستانم باشد!!

و.....من دعا خواهم كرد براي نگاشتن  فصل سوم.....هر چند محال باشد!

بعدها ..شايد خيلي سال بعد....داستانم بي آنكه چاپ شود معروف ترين كتاب دنيا باشد!

نه به خاطر نوشته هايش ....نه....تنها به خاطر....

كتابي كه كوتاهترين فصل اول ...بلندترين فصل دوم...را داشت!

طولاني ترين كتاب بود .....هرگز چاپ نشد چون هيچ انتهايي نداشت حتي با مرگ نويسنده اش!

نسخه اصليش را درون موزه خواهند نهاد ...نه به خاطر ارزش يا قدمتش ....نه....

تنها به اين خاطر كه قطرات اشك پس از سالها هنوز بر صفحاتش خودنمايي خواهد كرد و پس از

سالها همچنان تازه خواهند ماند تا همگان بدانند راز اشك چشمان دل شكسته را.

و تو.....شايد بي آنكه كسي بشناسدت اسطوره اي شوي! هر چند كه با تمام اين شهرت

براي هيچ كس جز من اين اندازه اسطوره نخواهي بود!!


+ نوشته شده در  88/07/30ساعت 7 PM  توسط نگین | 
هنوز هم درون قاب خسته چشمان من تكرار مي شود!! هنوز هم به او فكر مي كنم!!هنوز هم.....

دلم گريه مي خواهد...و شايد هم هق هق تلخ شبانه....مي خواهم آرام آرام اشك بريزم تا شايد اندوه او نداشتن

بريزم!!

تا شايد باور كنم كه ديگر نيست كه ديگر باز نخواهد گشت !اما هنوز هم تكرا ر مي شود.....

امشب حال دختركي را دارم كه كنار پنجره نشسته بود و چشم به راه كسي داشت كسي كه خود مي دانست باز

نخواهد گشت!

مدتهاست خودم را فريب مي دهم كه ديگر اويي درون من نجوا نمي كند اما باز هم سر آغاز تمامي نوشته هايم

مي شود او...او....تنها او!!

انگار هنوز هم او براي من همان اوست!! هنوز هم تمام من .....همان اوست!!

+ نوشته شده در  88/07/26ساعت 11 PM  توسط نگین | 
چند بار چند دفعه می بخشی مرا !!! چند هزار بار فراموشت کردم ؟؟ و تو  باز هم در سخت ترین دقایق زندگی همراهم بودی؟؟؟!!

نمی دانم سخت است باور اینکه دوستم نداشته باشی حتی عاشق ترین عاشقان عالم با این همه خطا دل می برند و می گذرند!!!

اما تو باز هم اینجا در کنار منی !!! آن لحظه که هیچ کس  نبود تا هق هق های شبانه ام را  ببیند تو بودی می دیدمت سرم را در آغوش

می گرفتی می خواستی بگویی که اشتباه  فکر می کنم که تنها هستم بارها دیدم که می خواستی بگویی همیشه با منی!!!!

من نمی دیدم یا شاید خودم را به ندیدن زده بودم!!!!! بارها کنار من بودی اما من....!!!

آن لحظه که عزیزترین عزیزانم غم آشکار چشمانم را ندیدند تو دیدی می دیدمت  که دستانت را بر روی شانه هایم می گذاشتی

می خواستی بگویی با منی !!!دستانت را  حس  نمی کردم یا شاید این طور وانمود می کردم!!!!

آن  لحظه که دستانم از نبود عشقی کهن یخ می زد تو را می دیدم دستانم را می گرفتی می خواستی بفهمم گرمای وجود تو

حتی بیش از خورشید آسمان است اما  دستانم را آن چنان سرد احساس می کردم که گرمای وجود تو را  حس نمی کردم یا شاید

نادیده اش می گرفتم!!!

حال که به عقب بر می گردم تو را می بینم همیشه در کنارم بودی اما نمی دانم چرا نمی دیدمت!!!!!

همیشه دوستت داشتم و حال بیشتر دوستت دارم هنوز گاهی دلم می گیرد اما نه از تو نه از زندگی ، گاه از خودم و گاه از بردگی!!!

با تمام  بدی هایم کاش هنوز دوستم داشته باشی ....کاش..!!!! و مرا ببخشی به خاطر تمام گناهانم و تمام لحظاتی که  نادیده ات

می گرفتم !! دلخوری ،می دانم اما هنوز اینجایی و باز می دانم!!!!!

ای خوب ترین::

تو چطور  بخشیدیم با آن  همه گناه  ؟؟؟چطور صبوری به خرج دادی با این  که روزهای بسیاری نادیده ات گرفتم  و ندیدمت؟!

آه ، ای خدای من ، ای بزرگ ترین ای پاک ترین معشوق  ای معبود  من چطور در همه لحظات کنارم بودی و کنارم هستی؟!!

نمی دانم چرا و چطور اما خوشحالم که خدایی دارم به بزرگی تو!!!

باز هم مرا ببخش به بزرگی خود!!!

+ نوشته شده در  88/07/13ساعت 8 PM  توسط نگین | 
اولین هفته مدرسه مثل یک قرن گذشت حداقل از نظر من!!!انقدر طولانی شد که اصلا نمیشه فهمید اول مهر هفته گذشته بوده!!!

دیروز معلم فوق فیزیک می گفت : ادما باید از مهمترین روزای زندگیشون بهترین خاطره ها رو داشته باشن و مهمترین روزای زندگی

شما همین روزاست حرف قشنگی بود ولی مهمترین روزای زندگی از لحاظ من اون روزایی که داریم شکل می گیریم و بالغ می شیم

 مهمترین روزای زندگی من گذشته خیلی هم بد گذشته خاطره های اون روزا هنوزم عذابم میده اما گذشته دیگه گذشته!!

این روزا حال و هوای خیلی خوبی دارم هدفها هو آرزوهایی که تو سرم می چرخه نمی زاره احساس پوچی کنم !!!و این خیلی خوبه!!

خدایا کمکم کن همین جوری بمونم راضی از خودم و زندگی!!

این روزا چشم به راهم ، چشم به راه آریا کوچولوم همین روزا چشاشو باز می کنه!!جلو جلو به این دنیا اومدنت رو تبریک می گم

گل من!!

+ نوشته شده در  88/07/09ساعت 6 PM  توسط نگین | 
باشد هر طور تو می خواهی !!!!! دگر یادی نمی کنم از تو تا  دچار دوگانگی شوی یا آن حس گنگ مسخره که دوباره یادی کنی!!

  باشد فراموشت خواهم کرد و به یادها خواهمت سپرد!!! باشد بگذار این بار هم  حرف ،حرف تو باشد!!!! با میل خود آمدی ، با میل خود

 رفتی  حرف حرف تو بود !!! رفتی باشد فراموشت می کنم این بار هم حرف حرف تو!!!

اما برو برای همیشه و حتی لحظه ای دچار دوگانگی مبهم گذشته نشو دیگر بازنگرد نگذار من دچار آن حس مسخره باشم که

شاید تو.... هه!!!

برو نمی دانم برای همیشه برای ابد یا  برای انتها اما تنها برو  نمی دانم می توانم در برابر تو .... انکار کنم تو را!!!

اما برو تا همیشه برو فقط این یکبار...... بگذار حرف حرف من باشد!!!

 

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 5 PM  توسط نگین | 
امروز اولين روز پاييز ،اولين روز مهر!!

دوباره مدرسه ، دوباره همون همكلاسي ها ، همون خنده ها اما با يه تفاوت كه به قول همون همكلاسي ها امسال ارشديم!!!

شديم ۱/۳ تجربي!!!! معلمام عوض شدن جز يكي دو تاشون !!! امروز چند تاييشون اومدن  و مثلا سال جديد ، اول مهر رو بهمون

تبريك گفتن!!!!! كه البته به نظر من بايد تسليت مي گفتن!!!!

معلم رياضي كلي از اهميت سال سوم گفت و بعد گربه رو دم حجله كشت ، كاري نكرد!!! فقط اول بسم الله شروع كرد به درس 

دادن!!!! معلم تاريخ معاصر هم  به نظر خوب ميومد !! خوبيش اون موقع بيشتر مشخص شد كه درس نداد!!

خلاصه روز بدي نبود امروز يه روز بود مثل همه روزا با اين حساب كه اول مهر بود!!!

اول مهر با كتاباي تازه دفتراي تازه ،، شايد روحيه تازه

 

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 8 PM  توسط نگین | 
زمان گذشت بي صدا ز فصل با تو بودنم

غزل شكست در گلو ،و مويه شد سرودنم

نه گاه سر رسيدنت خبر شدم ز چند وچون

نه اين زمان كه مي رسد خبر ز بي تو بودنم

تو رفته اي ، شنيده ام، به ناكجا،به ماورا

نه!باورم نمي شود!دريغ ز اين شنودنم

تهي است چشم تشنه ام ز ديدن زلال تو

و من هنوز مست آن كمال دل ربودنم

زمانه ابري است تا نهايت جدايي ات

چه سود سيل گريه اي بر اين خزان فزودنم؟

گشوده شعر گر كنون،مسير خويش تا جنون

به گرد تو نمي رسد ،تمام ره گشودنم

چه كودكانه جاودان سرشتمت و ناگهان

زمان گذشت بي صدا ز فصل با تو بودنم

                                                                                     ويدا فرهودي!

اينم پاييز!!!!

+ نوشته شده در  88/07/01ساعت 7 PM  توسط نگین | 
دیر کرده ای..!

دیر کرده ای آنقدر دیر که برگچه های کوچک تبدیل به برگ شده اند!دیر کرده ای آنقدر که برگهامی میرند و می ریزند!

اولین برگ زیر پای خودم شکست و صدا کرد ...صدای آشنا...صدای شکست خودم ....لحظه رفتنت!

هیچ یادت هست؟

هنوز انگار...دستش برای خداحافظی دراز است ..می گیرمش...بی خیال .. خداحافظ... لج کرده ام با او یا با خودم..نمی دانم

چه مشتاق بود برای رفتن ..اما نه ... نگاه غمگینش پس چه؟شاید به قول خودش باز بچگی کرده ام...رنجاندمش....نگاهم کرد ..

خداحافظ..رفتم..رفتنم را نگاه کرد .. مکث..برگشتم..رفت..نگاهش کردم..نگاه نکرد ..مثل همیشه..آن اخم همیشگیش..همانی که.

پشیمان شدم از آن خداحافظی سرد .. میخواستم تنبیهش کنم..تنبیه شدم...مثل همیشه!

می دانستم  برای همیشه  می رود؟می دانستم اینقدر دیر می کند؟نه!هرگز!

نگاه آخرش می دانست برای همیشه می رود اما نخواند نگاهم نگاهش را!

صدای شر شر باران به گوش می رسد..!دومین نشانه پاییز..!باران می بارد بارها باریده است اینبار هم می بارد تا ردپای او را ا ز

کوچه بشوید و با خود ببرد!از رومی برد باران را ردپایش!نمی داند چه بیهوده تلاش می کند باران...گیرم ردپایش رفت...

یادش چه؟

باران می بارد ..عطرش را درون ریه هایم محبوس می کنم تا بدانم که دیگر خیلی  دیر کرده است!

دیر کرده است آنقدر که دیگر به آمدنش نمی اندیشم!  دیر کرده است آنقدر   که دیگر به جای ساعت تقویم را دید می زنم!

+ نوشته شده در  88/06/25ساعت 9 PM  توسط نگین |